ثبت خاطرات دختر قشنگم

دلنوشته مامان از کارها و شیطونیات

این روزها خیلی دلم میخواد برات بنویسم. از کارات بگم که وقتی میبینم چقدر شیرین و ناز شدی قند توی دلم اب میشه. وقتی قدت به دستگیره در میرسه و باز میکنی خوشحالم از اینکه بزرگ شدی. دستم را میگیری و جایی که میخوایی میبری  و کاری که میخوایی حتما باید انجام بشه وگرنه قهر میکنی و دراز میکشی زمین. حالا فرقی نمیکنه بیرون باشه یا خونه. روزی هزار بار خدا را به خاطر داشتنت شکر میکنم. قشنگ ترین لحطه های زندگی من در کنار تو بودنه. قشنگ ترین آهنگ زندگیم صدای ناز تو را شنیدنه. قشنگ ترین های من با توئه. تو واقعا تنها دلیل زندگیمی. این روزها خیلی خوب میفهمی و من مات و مبحوط فهم و درکت هستم. حتی زمانی که خوابی دوست دارم بیام کنارت و تماشات کنم و...
3 فروردين 1399

تولد یکسالگی

دختر قشنگم یکساله شدی و مامانت هنوز باور نمیکنه که یک سال از به دنیا اومدن فرشته ناناز میگذره . اول قرار بود برای تولدت یه مهمونی بگیریم ولی بعدش نشد . ولی روز تولدت چون خیلی خوشحال بودیم دو تا از دوستای بابایی اومدن خونمون که یکیشون مامان و بابای دوستت بارانای زیبا بود. آخر هفته هم یه مهمونی دیگه با خانواده مامانیت گرفتیم که دایی و خاله سمیه و مامان شو و باباشو و عمو مرتضی و مهربد و مهراد بودن و کلی خوش گذشت. این هم متن خاله سمیه که برات تو گروه عکسات برای تولد یکسالگیت گفت: هاناي عزيزم يك سال گذشت يك بهار و يك تابستون و يك پاييز و يك زمستان را ديدي بقيه دنيا همش تكراري است اميدورام در اين تكرار مكررات مهرباني...
11 اسفند 1397

اولین کارها

اولین خندیدنهات تو ماه دوماهگیت بود که من از خود بی خود میشدم . بینهایت زیبا میخندیدی. این عکس را من تو خواب ازت گرفتم تقریبا شکار لحظه ها بود . تو 3 ماهگیت دستات را شناختی و من و بابات را تشخیص دادی  و تو ماه 4 شروع کردی به سر و صدا و چرخیدن و حرکت کردن . تو 5 ماهگیت با خنده ما میخندیدی . تو این ماه خیلی شیرین شده بودی . اصلا بغل هیچ کس غریبی نمی کردی .کامل دمر می شدی و وقتی خسته می شدی جیغ میزدی که برت گردونیم.تو ماه 5 دیگه همه چی را می گیری و ول نمیکنی تو ماه 6 میتونستی با کمک ما یکمی بشینی و یه کمی سینه خیز بشی و اون چیزی را که میخوایی بگیری و خیلی بیشتر دوست داری روی پاهات وایستی.تو همین ماه چند تا حرف هم زدی مثلا ...
26 تير 1397

تولد های ماه به ماه

قرار گذاشتیم با بابایی که برای هر ماهت تا یک سالگیت یه کیک بگیریم و تولد بازی کنیم  و عکس بگیریم. تولد یک ماهگیت مصادف شده بود با  تحویل سال 97 و روز عید و عید دیدنی. تولد دو ماهگیت مصادف شده بود با اولین آتلیه عکاسیت. تولد سه ماهگیت تو خونه خودمون بود با حضور دایی مهدی. تولد 4 ماهگیت همزمان با بازی ایران و اسپانیا جام جهانی 2018 بود که خونه مامان شون بودیم . تولد 5 ماهگیت مصادف شد با مهمونی عمه مینا که از کانادا اومده بود . تولد 6 ماهگیت را خونه خاله سمیه گرفتیم . تولد 7 ماهگیت را خودمونی گرفتیم یعنی من و تو و بابایی . تولد 8 ماهگیت را خونه عمو هادی که دوست بابایی هست...
18 تير 1397

تولد هانا جوونی

دختر قشنگم در تاریخ 19 بهمن ماه سال 1396 به دنیا اومدی البته با کلی نذر و نیاز و دعا .ولی خدا را هزار بار شکر که خدا به من لطف کرد و این هدیه زندگی را به من و باباش داد . توی بیمارستان پیامبران و توسط دکتر عطار شاکری ساعت 8:35 بود که صدای قشنگت را شنیدم و وقتی نشونت دادنت بغض کردم و نمیدونستم چیکار باید بکنم . خیلی خیلی حس عجیب و قشنگی بود .هانا جوونی نوزاد قشنگی بودی و بینهایت دوستداشتنی.بابات خیلی ذوق زده شده بود تو را دید چون اصلا تصورش را هم نمیکرد که تو اینقدر ناناز باشی.خدا را شکر وزنت هم خیلی خوب بود سه کیلو و نیم بودی تقریبا. ولی چیزی که برام مهم بود سلامتیت بود .تا 20 روز اول با همه سختیها من تقریبا گیج بودم و هنوز اون احساس ناز ماد...
5 تير 1397
1